چرا من هر چی میگم نمیشنوی یا متوجه منظورم نمیشی .اخه مگه زبون من فارسی نیست؟ مثل خودتو وبقیه ؟خدایا تو بگو زیادی میگم ؟یا بد میگم ؟دوست دارم همیشه کنارم باشه درکم کنه بدونه چقدر دوسش دارم هیچ وقت بدیش رو نمیخوام اگه حرف میزنم چرا بد برداشت میکنه جنبه منفیشو میگیره .اگه نظر میدم یا حرف میزنم فکر میکنه میخوام سرش سوار شم یا دستور بدم یا تسلط داشته باشم ؟یا فکر میکنه میخوام حرف حرف من باشه بخدا از رو احساس مسئولیت بیش از حد یا علاقه زیادیه .چرا نباید اروم حرف بزنیم مثل قدیما ؟چرا مراقب حرف زدنمون نیستیم از لحن بد استفاده میکنیم یا مسخره وار با هم حرف میزنیم چرا اتفاقای قبلی رو هی واسه کوبوندن هم یاداوری میکنیم .فرهنگهامون رو زیر سوال میبریم آخه من نمیفهمم دردمون چیه .واسه چی میگیم تو که میگفتی ما اینیم اینجوریم مگه میخوایم مچ همو بگیریم که بگیم دیدی دیدی خودت الان این حرفو زدی پس منظورت این بود پس اینجوریه،با این حرفا جز اینکه طرف فکر کنه خواستیم مچش رو بگیریم ویا نقطه ضعف بگیریم یا خلع سلاح بکنیمش چیز دیگه نیست .مگه دو نفر میخوان زندگی کنن قراره مچ هم رو بگیرن یا پاچه همدیگر رو یا روی هم رو کم کنن .بخدا کار بچه هاست خدا جون مگه ما بچه ایم اینکارا رو میکنیم ؟چرا به نظر هم احترام نمیذاریم . چرا نباید درکم کنه من نیاز دارم که همیشه پیشم باشه چرا وضع وحال منو درک نمیکنه . چرا ما ادما نباید پذیرای حرف دیگران باشیم چرا نباید تعامل داشته باشیم . چرا یه جور برخورد کنیم دیگران بگن فلانی تعارض داره ،یه حالتهایی فراریه .چرا نباید به حرف دیگران ونظرشون با ارامش گوش کنیم مگه قراره دار بزنن ما رو یا نظرشون رو به ما تحمیل کنن ؟والا خدا جون خودت شاهدی ۷۰٪ درگیری هامون بخاطر دوری از همه .۳۰٪ بر میگرده به انتظاراتمون از هم .دخترا واسشون مهمه که شوهر آیندشون چقدر حاضره خودشو به خطر بندازه به اب و اتیش بزنه واسه رسیدن بهشون یاحاضره چه کارایی بکنه. بخدا از رو همون میگن پس فلانی توان وشجاعتش رو داره من بهش تکیه کنم میتونه زندگی رو بچرخونه رو پای خودش وایسه .وقتی هی بگه باشه باشه چقدر ارار میکنی چه عجله ای داری تازه ۲۶ سالته یا ۲۶سال مجرد بودی حالا چرا اینقدر ارار میکنیمگه من تو ۱۵ سالگی میتونستم به ازدواج فکر کنم ؟ خوب الان سن ازدواج منه . یا میگی من چیکار کنم خوب .برو تصمیمت رو بگیر یا من نمیتونم با خونوادم حبت کنم .ممکنه بگن زوده یا مخالفت کنن و....یعنی حاضری من سرگردون باشم دور باشم غصه بخورم حرف بخورم از دیگران تا هر وقت تونستی با خونوادت صحبت کنی ترس وخجالت ریخت بهشون بگی تازه ببینی موافق هستن یا نه آخه من دختر چه گناهی کردم باید این همه سختی بکشم انتظار بکشم ناراحتی اعاب بگیرم سنم بالا بره .بهترین سالهای زندگیمو تو شک و ترس و تردید وبلاتکلیفی سپری کنم اگه خودت دختر بودی قبول میکردی ؟تو که چون من با دیگران مشورت میکنم یا با خواستگار جدید حرف میزنم اینکه بری با خونوادت موضوع رو فقط در میون بزاری و نظرشون رو بپرسی میگی تکلیفت رو اول باید روشن کنم تصمیمم رو بگیرم بعد تو بری صحبت کنی چطور انتظار از من داری من خیالم راحت باشه من دخترما تو پسری اول من باید خیالم راحت باشه خونوادت با من موافقن بعد من تمیم بگیرم مگه مردم میرن خواستگاری مطمئنن جواب مثبت میشنون ؟ تو که هر وقت اراده کنی میری خواستگاری ولی من نه .وقتی من جدیت نمیبینم وقتی میبینم خواستگار بیاد تو حرکتی انجام نمیدی فقط از من انتظار داری من نباید دلسرد دلخور غمگین بشم .من که تموم سعیم رو کردم ارار کردم راهنماییت کردم حرف زدم دعوا کردم تو کاری نکردی یعنی واست فرقی نمیکنه بود یا نبود من پس نباشم بهتره ،کمتر تحت فشار قرارمیگیری کمتر عذاب میکشی و اعصابت خورد میشه
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/05/09ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط بینام
|
امشب اینقده دلم گرفته که نگو .از ساعت ۱۰ دارم اشک میریزم واسه خاطر اشکایی که نی نی واسم ریخت . ولی بند نمی یاد . همه خوابن من بیدارم دارم دق میکنم . حیفه بچگی نبود؟ نه میدونستم عاشق کیه نه میدونستم عشق چیه . خدا جون اگه بخوام برگردم باید چیکار کنم حاضرم هر تاوانی داشته باشم بدم .یه روز برگردم به اون دوران یه نفسی تازه کنم .خسته شدم دیگه بریدم . حاضرم جونم رو بدم خلاص شم از این وضعیت خسته شدم .دوباره دلم گرفته . دلتنگی داره منو از پا در می یاره نمیدونم چرا تا وقتی یه چیزی دارم قدرشو نمیدونم وقتی از دست می دمش دلتنگ میشم .اخه آدم چقدر میتونه بیرحم باشه .یعنی روزگار چرا اینقدر بی وفاست آدمو خراب میکنه به خاطر اینکه یه داستان جدید تو دفترش به ثبت برسونه . از من که به عنوان بازیگر نقش اول استفاده کرده پیش آدم و عالم پیش نی نی خودم ....پیش ماه که امشب ناظر گریه هام بود ضایع کنه و بی ارزشم کنه . ولی من ناخواسته وارد این بازی شدم از کی گله کنم. آخه فکر کنم دست تو ،تو کاره فقط میخوای منو بسازی ،یا امتحانم کنی .خداجون من میدونم بنده گناهکارتم دیگه اینقد ضایع نکن منو. کمکم کن .بذار نجات پیدا کنم به بیراهه نرم میشه به بنده گناهکارتم یه نگاه بندازی داره دیوونه میشه ها.باز هر چی صلاح خودته ولی من این آدم نبودم چه اشتباهی کردم کی یو مسخره کردم آهش منو گرفت نمیدونم ...............
+
نوشته شده در یکشنبه
1385/03/21ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط بینام
|
دیشب شب بدی بود واسه من.آخه کسی که خیلی دوسش دارم بعد از پشت سر گذاشتن یه شب سخت که نتونسته بود بخوابه یه مسافته زیادی رو طی کرده بود تا بره اداره و بعدش بره دانشگاه به کلاسش برسه دوباره برگرده غروب بره ماموریت .اونم چه ماموریتی که فکر میکنی اسیری و اونا زندونیت کردن.بااون همه خستگی باید کلی کار میکردی که هم خستگی جسمی داشت هم خستگی فکری .خلاصه بد آوردن تو اون هوای سرد کارشون گره خورد تا ساعت ۲کارش تموم شد ولی با اون همه خستگی و سرما جایی که بتونه راهت آروم بگیره بخوابه نبود چه شکنجه سختی .داشتم دیوونه میشدم نمیتونستم کمکش کنم میدونستم چی میگه درک میکردمش تحمل خستگی سرما موقعیکه خوابت می یاد خیلی زجر آوره .چیزی به فکرم نمیرسید دوست داشتم پیشش بودم بغلش میکردم شاید یکم گرم میشد یا پتویی که رو سرم بود رو روی سرش میذاشتم تا یه خورده تنش آروم بگیره .اعصابم ازین خورد بود چرا من آروم وراحت تو تختم خوابیدم جام گرمه ولی اون باید سختی رو تحمل کنه.آخه گناهی مرتکب نشده بود.فقط تنها کاری که تونستم بکنم حرف زدن باهاش بود ولی اون که دردی ازش دوا نمیکرد.تا ساعت ۷ صبح همونجا قرنطینه بود.بعد از آزادی ۲ساعت تو ماشین بود تا به خونه برسه طفلکی پاهای نازش حس نداشت خسته بود نمیتونست دراز بکشه از بس کوفته بود.بمیرم براش کاش کاری از دستم بر می اومد .بدبختی اینجاست که پیشش نبودم که لا اقل اومد خونه نوازشش کنم .پاهاشو بمالم رو سرش پتو بندازم .بغلش کنم تا بخوابه .چقدر بده آدم هیچ کاری از دستش برنیاد .خداکنه هیچ کسی مثل من نباشه که دستش از همه جا کوتاه باشه
+
نوشته شده در شنبه
1385/02/16ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط بینام
|
من چند وقت بود داشتم فکر میکنم به برخورد آدما با خودم .خیلی عجیبه همیشه ناراحت بودم چرا فلانی اینکارو کرد چرا این حرفو به من زد و...ولی به نتیجه نرسیدم .
ایندفعه رو برخورد آدمای اطرافم با همدیگه دقت کردم جالب بود دقیقا یه سری مثل خودم ناراضی بودن یه سری راضی . یکم دقیق شدم دیدم عکس العمل دیگران یا همون طرز برخوردشون یه رابطه نزدیک با رفتار خودمون داره .با یکی زیاد بگی بخندی به خودش اجازه میده هر حرفی بهت بزنه یا دست بندازتت .به یکی بی مهری کنی اونم همینکارو میکنه .با یکی رک باشی اونم با تو همینجوره..
یعنی اگه از رفتار یکی با خودم خوشم نیومد باید تو برخورد خودم با اون یا دیگران ریشه یابی کنم .یه حد ومرزی قائل بشم تو رفتارم با دیگران .
+
نوشته شده در شنبه
1385/02/16ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط بینام
|
امشب شب غریب و قشنگیه. قشنگیش بخاطر اینه که سال جدید رو با حضور محمدم در کنارم و در قلبم آغاز میکنم و اینکه در کنار خونوادم هستم .سال رو با احساس جدیدی که در وجودم خونه کرده ،حس دوست داشتن و عاشق بودن شروع میکنم .زندگیم مسیر جدیدی پیدا کرده ،خدا من رو طلبیده و خواسته دوباره بهش نزدیک شم و برم به طرفش و سعی وتلاش کنم که به موفقیت و کمال برسم و در آستانه سال جدید کسی رو بر سر راهم قرار داده که در پرتو محبتش، زندگیم گرمای حیات بگیرد . و حالا ،غریبیش یه حس تکراری و عجیبه که همیشه این حس همراهمه وقتی سال میخواد نو بشه .شاید به خاطر این هستش که هنوز به اصلم نرسیدم هنوز احساس میکنم اول راهم و تنهام . هی از خودم میپرسم میتونم برسم بهش .سالی که گذشت نتونستم و تنها موندم یعنی تو سال جدید میتونم یا نه . هی با خودم حرف میزنم با خدا حرف میزنم . خداجون از غافله عقب موندم تو این غربت چیکار کنم .میدونی دلم یه خورده گرفته مامان میگفت آقای فلانی رفته مشهد اینو گفت بهم ریختم .آخه منم دوست داشتم با نی نی جونم برم مشهد ولی نشد. قسمت نبوده شاید یا امام رضا ما رو نطلبیده بود .ولی حتما تو سال ۸۵ باید برم به پابوسش .امشب قبل اینکه سال تحویل شه شروع کردم به خوندن قرآن میخونم واسه شادی روح مریمی و زمانیکه سال داره تحویل میشه میخوام دعا کنم واسه شفای همه مریضا ،واسه سلامتی محمدم و خونوادش، واسه سلامتی مامان بابام وخواهرام و داداشیم وهمه فامیل ودوستان، واسه موفقیت ،سربلندی،شادی و خوشبختی نی نی جونم . دعا میکنم واسش که تو کارش رشد کنه .و در آخر واسه خودم که خدا به راه راست هدایتم کنه .
+
نوشته شده در دوشنبه
1384/12/29ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط بینام
|
امروز پنج شنبه بود یه پنج شنبه پر تلاش وپر هیاهو . خیلی سرم شلوغ بود .اینقدر که وقت نکردم به نی نی خودم زنگ بزنم..امروز تا ساعت ۵ با نی نی جونم صحبت نکردم دلم واسش یه ذره شده بود .خستگیم یه طرف ، با نفسم صحبت نکرده بودم کلافه بودم . فداش بشم الهی ،قربون نی نی خوشگلم بشم. خداجون نی نی من چقدر ماهه ،خیلی دوست داشتنی هستش .بعد زنگ زدم باهاش حرف زدم بعدش با هم رفتیم بیرون رسوندمش در اموزشگاه دوستش و برگشتم بالا نرفتم آخه دوستش رو نمیشناختم روم نمیشد .قرار شد اومد بیرون خبرم کنه با هم بریم یه جای دیگه کار داشت . غروبی رفتیم تا کلید سازی کلیدش رو داد واسش تکثیر کردن .بهش گفتم ایرانی بگیره نی نی بهم میدونی چی گفت ؟ گفت تو چی حالیت میشه ایرانی چیه خارجی چیه
منم بهش گفتم
مرگ.حرف بدی زدم بهش .الهی قربونش بشم .منو حتما میبخشه .بعدشم نی نی رفت پیش یه دوستش سی دی بگیره منم رفتم خونه یه خورده جابجا کردم خونه رو که تمیز باشه عسلم می یاد خونه خستگی از تنش در بره و کیف کنه .نی نی نیم ساعت دیگه اومد خونه زنگ نزد این دفعه خودش در رو وا کرد آخه می خواست کلید تازش رو امتحان کنه تو فکر و خیالم داشتم قربون صدقش میرفتم که محمدم وارد خونه شد .قیافش تغییر کرده بود موهاشو سر بالا زده بود . اینقدر ناز شده بود که نگو ،آدم دوست داشت بخوردش . وقتی دیدمش نفهمیدم چطور از جام پریدم رفتم بغلش کردم بوسیدمش خودمو واسش لووووس کردم ..........قربونش بشم . نمیدونه خودش که نفسمه ،عشقمه ،تموم زندگیمه.شام ماکارونی داشتیم با سس هزار جزیره.محمدم رفت لباسشو عوض کرد .تا بیاد میز شام رو آماده کردم و................................
+
نوشته شده در پنجشنبه
1384/12/25ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط بینام
|
۱۱:۲۵ از نی نی هیچ خبری ندارم زنگ زدم به گوشیش ولی جواب نداد نمیدونم چی شده .خدا کنه حالش خوب باشه .فداش بشم دوسش دارم .چرا آخه یه اس ام اس نمیده الهی من قربونش بشم ،فداش بشم>واسش بمیرم
+
نوشته شده در چهارشنبه
1384/12/24ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط بینام
|
نی نی جونم کجاییی عزیزکم .دلتنگتم .دلم هواتو کرده .نمیدونم چیکار میکنی کاش میتونستم باهات حرف بزنم بگم بهت که :چقدر دوست دارم ،دیونتم بگم :تو تموم زندگیم هستی ،نفسمی بگم :تموم عمرمی بگم محمد ! بگی جونم بعد بپرسم محمد ! دوسم داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بگی دووووووو سسسسسسسسست داااا ررررررررر مممممممم فدات شم نی نی جونم ،دلبندم
+
نوشته شده در چهارشنبه
1384/12/24ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط بینام
|
نی نی جونم دوست دارم ،عاشقتم، دیوونتم ،دوووووووو ست دااااااا ررررررم
+
نوشته شده در چهارشنبه
1384/12/24ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط بینام
|
امشبم مثل بعضی شبها خیلی قشنگ بود . با نی نی جونم خیلی حرف زدم خیلی صداشو شنیدم . گرچه هر چی صداشو بیشتر بشنوم بیشتر دلتنگش میشم ولی باز اون دلتنگی رو دوست دارم .چون خودشو خیلی دوست دارم خیلی دوسش دارم
+
نوشته شده در دوشنبه
1384/12/22ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط بینام
|